تبليغاتX

جشنواره آیتم های 90 ثانیه ای در الفبای جوانی پنجشنبه ها

نشانی



نشانی

من در این آبادی پی چیزی می گردم خدا از رگ گردن به من نزدیکتر است

 صدای خدا در صحرا به گوش میرسد ، از هر ذره ای این ندا برمی آید ، تمام فضای میان زمین و آسمان را پر کرده است و هر کسی آن را می شنود ، می شنود که خدا دارد او را می خواند و او از جگر فریاد می زند:

"لبیک الهم لبیک !"

.

می روی و احساس می کنی که نیست می شوی ، از خود دور می شوی و به او نزدیک ، و تو دیگر هیچ ، یک یاد فراموش ، که در میقات از دوش افکنده ای و سبکبار از خویش به میعاد می روی.

احساس می کنی که تو دیگر نیستی ، پاره شوقی و دیگر هیچ...

در او محو می شوی ، همچون پاره ابری در صحرا که آفتاب می مکدت.

.

قلب هستی می تپد و فضا از خدا لبریز شده است، از خدا لبریز شده ای.

.

"در صحرا عشق باریده است و زمین تر شده ،

و چنانکه پای مرد به گلزار فرو شود ،

پای تو به عشق فرو می رود."

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:35 توسط نیلوفر قاسمی| |

"صادق و الهه عزیزم" 
 

روزی روزگاری دور آنجا که چراغی روشن نیست

دو ستاره ساکت و دلتنگ در نقطه ای ناممکن از آسمان می درخشید

خدا از پشت پنجره ی عزلی نگاهشان کرد

و عشق علی و زهرا را در گوششان نجوا کرد و سیبی از مهربانی اش را به آنها هدیه کرد

.....

من اینجا از حوالی دور به روشن‌ترين کلماتِ پروردگار که در گوشتان نجوا شد

برایتان بهترین آرزو ها می کنم

دوستتان دارم سادگان صبور

عاشق باشید تا همیشه

Digital08.jpg
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 3:51 توسط نیلوفر قاسمی| |

 

اینروزها دائم خبر بد می شنویم انگار این فرشته ی عزرائیل نگاهش را فقط و فقط در بین کسانی که روزی برایمان خاطره ساختند دو خته است

هنوز طمع تلخ جدایی با مسعو رسام،حسین صبحدل. امیرقویدل،محسن آراسته. جمشید لایق،

عباس شباویز و... از یادمان نرفته

که امروز خبر رفتن نیکو خردمند کسی که سالیان سال با بازی هایش و صدای ماندگارش همراه بودیم را می شنویم.

عجب ماهی ست این آبان

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:30 توسط نیلوفر قاسمی| |

قرار بود نامه ام رنگ ((درد)) نگیرد که گرفت…
قرار بود نامه ام رنگ ((گلایه)) نگیرد که گرفت…
کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه:
عاشق باش…
عشق بورز…
عزیز دلم:
عزیز دلم:
منتظر آن دمم که نگاهم کنی
و
ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لاعقل
اذعان دل تحلیل شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم خلق
لباس عافیت بپوشند و( ناجوان مرد از شرم بمیرد)…
عزیز دلم:
کودکان معصوم خلق…
بگذار بنویسم به یک بار نوشتنش که می ارزد.
من هیچ وقت به وعده هایم وفا دار نبوده ام می دانم.
یا یاریم کن که برای تو باشم …
یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن.
((((((همین))))))
((ببخش ))
دوباره تند رفتم…
دوباره تند رفتم…
تند رفتم…
عزیز دلم :
دوباره از نو می نویسم…
از نو می نویسم…


سلام...

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:56 توسط نیلوفر قاسمی| |

 

عکسهایی از نمایش هملت و سالاد فصل در نگاتیو

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:39 توسط نیلوفر قاسمی| |

چند وقتیه که دلم برای عمو خسرو خیلی تنگ شده

خواستم به یادش اینجا بنویسم

اما  متوجه شدم

مسعود رسام هم امروز از میانمان رفت

نمی دانم

انگار پاییز مُهر خورده برای رفتن هنرمندان

از گذشته های دور وقتی به یاد می آورم رفتنه

منوچهرنوذری، بابک بیات، قیصر امین پور و...

خیلی از هنرمندانی که حافظه ام یاری ام نمی کند تا نامی از آنها را ببرم

و حالا امروز مسعود رسام...!

رفتی اما مگه می شه خانه سبز، همسران و هزاران خاطراتی که با

سریالهایت  داشتیم  را فراموش کرد.

 

خدایش بیامرزاد

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:56 توسط نیلوفر قاسمی| |

این چند روز وقتی برای ماموریتی مشغول ضبط صدای زائر های امام رضا بودم وقتی با دردل هر کدومشون روبه رو می شدم. دبگه خجالت می کشیدم با امام رضا حرف بزنم.

چون دیدم میلیون ها زائر اومدند اینجا و هرکسی با یه زبانی امام رضا(ع) رو صدا می کنه

و منتظر ه تا امام رضا در روز میلادش حاجتش رو بهش بده دیگه حرفهای منی که همیشه اینجام...

اما میون این همه خواسته ی مردم

یه سوال برام به وجود اومد که خیلی از ما که همیشه از امام رضا(ع) یا از معصومین دیگه 

طلب می کنیم و ازش هدیه می خوایم. تا به حال شده به این موضوع فکر کنیم

که ما براشون چه هدیه ای داریم ؟

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:43 توسط نیلوفر قاسمی| |

جشنواره بزرگ آیتم های ۹۰ ثانیه ای

در برنامه الفبای جوانی پنجشنبه ها

اگه دلتون می خواد برنامه سازی کنید. اگه دوست دارید گزارشگر باشید

رادیو جوان و برنامه الفبای جوانی این فرصت رو به شما داده تا در قالب فرهنگی و هنری

فقط و فقط ۹۰ ثانیه برنامه بسازید.

افتتاحیه این جشنواره شب میلاد حضرت رضا(ع)

برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ الفبای جوانی مراجعه کنید.

http://www.alefbayejavani.blogfa.com/

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:19 توسط نیلوفر قاسمی| |

نمی دونم تا به حال هوس گم شدن به سرت زده یا نه؟

این زمان ها وقتی دلم می گیره و قتی از خودم و ماندنم در این دنیا خسته می شم

دلم می خواهد برای چند ماه یا چند روز گم بشم.

کاش می شد!

کاش می شد دیگه پیدا نشم، کاش می شد برم اما نمی دونم کجا...

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:44 توسط نیلوفر قاسمی| |

مرا تنها مگذار بی تو آسمان زیبا نیست

بی تو کتابها بسته می ماند و قلمها بی نوشتن می مانند

مرا تنها مگذار

بی تو هیچ جاده ای رو به سوی افق های روشن نمی رود

و هیچ جنگلی به فکر سبز شدن نمی افتد

مرا تنها مگذار

نمی خواهم شکل ستاره ها رو از یاد ببرم

بی تو لبخند مفهوم ندارد و زندگی یک معمای حل نشدنی ست

بی تو زمین سرگردان و دلم یک تکه یخ است

مرا تنها مگذار شعرهای شرقی من بی معناست

و گلهایی که در باغچه کاشته ام بویی ندارد

کجا بروم تو بگو

که جز تپش های قلب تو طنین زندگی نباشه

که همه ی آرزوی من جز بندگی نباشه

می ترسم....!

می ترسم پاییز بی آید و رنگ را نبینم

می ترسم پاییز بی آید و بدون پروانه و پرستو باشد

مشق هایم نیمه تمام بماند و فراموش کنم کتابم را از زیر باران پاییز بردارم

پاییز بی آید و شعری نگویم و دوباره متولد نشوم

می ترسم اما عاشق توام

مرا تنها مگذار

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:3 توسط نیلوفر قاسمی| |

تمام شد یک ماه با تو بودن و عاشقی کردن

دلم خیلی گرفته مثل این آسمون که حالا داره می باره

 چشمهای من هم بارونیه خدا

 خدایا نمی دونم سال دیگه دعوتم می کنی یا نه؟

نمی دونم منو بخشیدی یا ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:57 توسط نیلوفر قاسمی| |

خدایا خدایا!

این روزها و شبها دائم سوره قدر رو با خودم زمزمه می کنم

وقتی به آیه آخر می رسم به اونجایی که گفتی

سلام هی حتی مطلع الفجر

با خودم فکر می کنم که تو با این آیه به بنده هات وعده می دی

آره

تو توی این شب به من و امثال من که پر از گناه اند وعده می دی

وعده ی سلام

نه از این سلامهایی که ما زمینی ها به هم می گیم وبه هم تعارف می کنیم

نه

سلام های تو فرق می کنه

سلام های تو بوی بهشت می ده

سلام های تو قراره بدی ها و ناپاکی های دلمون رو پاک کنه و شست و شو بده

حالا می خوام تا صبح بهت سلام بگم

می دونی چرا

آخه می ترسم که نکنه باز حواسم نباشه و سلامت رو پاسخ ندم

پس سلام...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:37 توسط نیلوفر قاسمی| |


Design By : Night Skin